پس از آنكه دمیتری مدودف رئیسجمهور روسیه، مصوبه مجلس دومای این كشور را در خصوص اعلام استقلال جمهوریهای جداییطلب گرجی «اوستیای جنوبی» و «آبخازیا »، با این استدلال كه «این تنها شانس برای نجات جان مردم است» تنها با گذشت یك روز و بدون كمترین تاخیر به امضا رساند و بدینترتیب بهگونهای رسمی اعلام كرد كه كشورش استقلال این دو جمهوری جداییطلب را به رسمیت شناخته است، این كشور از جامعه جهانی درخواست كرد كه آنها نیز به تأسی از روسیه از استقلال اوستیای جنوبی و آبخازیا حمایت نمایند. گذشت بیش از یك هفته از اعلام استقلال این دو جمهوری نشان میدهد جامعه جهانی و حتی آن دسته از كشورهایی كه به صورت سنتی از دوستان مسكو به شمار میروند ضمن خودداری از تایید اقدام روسیه بر این نكته باور جدی و اساسی دارند كه اقدام روسیه، امری غیر قانونی و مغایر با تمامی موازین حقوقی بینالمللی و مصداق بارز دخالت در امور داخلی و قلمرو حاكمیت دولت گرجستان به شمار میرود. تلاش روسیه در مشابهسازی اعلام استقلال جمهوریهای گرجی اوستیای جنوبی و آبخازیا با مواردی همچون اعلام استقلال كوزوو كه در یادداشت دمیتری مدودف رئیسجمهور این كشور كه در روزنامه فایننشال تایمز روز 26 آگوست به چاپ رسید به چشم میخورد نیز راه به جایی نبرده است، چراكه جهان به خوبی بر این نكته وقوف كامل دارد كه در كوزوو، اقلیتی از مردم از سوی اكثریت، مورد نسلكشی قرار گرفته و سرانجام با دخالت سازمان ملل به عنوان مشروعترین نهاد بینالمللی، استقلال كوزوو اعلام و به نسلكشی و ناآرامیها، پایان داده شد. اما اینكه كشوری راسا و بدون توسل و تمسك به سازمان ملل، بخشهایی از یك كشور دیگر را تشویق به جدایی نماید امری است كه در قالب هیچ یك از موازین و قوانین بینالمللی نمیگنجد.
جامعه جهانی در خصوص اعلام استقلال اوستیای جنوبی و آبخازیا تاكنون دو رویكرد كاملا مشخص را اتخاذ كرده است: در یك سوی ماجرا، ایالات متحده، اتحادیه اروپا و برخی دیگر از كشورهای غربی قرار دارند كه از همان ابتدا با حمله نظامی روسیه به گرجستان و متعاقب آن، حمایت رسمی آن كشور از استقلال اوستیای جنوبی آبخازیا، مخالفتی جدی و سرسختانه اتخاذ نموده و آن را محكوم نمودهاند. در سوی دیگر، بسیاری از كشورهای جهان قرار دارند كه در قبال این بحران، صرفا به لزوم احترام به حاكمیت كشورها بر قلمرو خود اشاره نموده و خواستار حل و فصل دیپلماتیك بحران اخیر شدهاند. این كشورها در مواجهه با فراخوان روسیه برای حمایت از استقلال اوستیای جنوبی و آبخازیا سكوت اختیار كرده و دعوت مسكو را بیپاسخ گذاشتهاند.
«نه بزرگ » به فراخوان غیر قانونی مسكو، هنگامی بیشتر نمود پیدا میكند كه ملاحظه میشود حتی همان كشورهای انگشتشمار و البته غیرموثری مانند كوبا، ونزوئلا و سوریه نیز كه به حمایت از اقدام نظامی روسیه برخاسته بودند در مقابل دعوت این كشور درباره اعلام رسمی حمایت از استقلال اوستیای جنوبی و آبخازیا، سیاست صبر و سكوت را در پیش گرفته و از اتخاذ هرگونه موضعگیری رسمی خودداری نموده و اینگونه به نظر میرسد كه انتظار روسیه از جامعه جهانی و حتی دوستان قدیمی و متحدان سنتی خود در زمینه همراهی و اعلام حمایت از استقلال اوستیای جنوبی و آبخازیا، راه به منزل مقصود نخواهد برد و آن كشور در این زمینه نیز با ناكامی دیگری مواجه شود.
نباید فراموش كرد كه اقدام روسیه میتواند از سوی غرب مورد تلافی قرار گرفته و كشورهای غربی نیز برای تحت فشار گذاشتن روسیه، در مورد جمهوریهایی از آن كشور همانند چچن و اینگوش به اقدام مشابهی دست زده و آن كشور را به چالشی اساسی بكشانند. ناگفته پیداست مرسوم شدن اقداماتی از این دست، بیش از هر چیز چشمانداز جهانی صلح را با مشكل مواجه میكند .
پی نوشت :
این مطلب در روزنامه کارگزاران روز دوشنبه مورخ ۱۶ شهریور ۸۷ ، شماره ۵۸۳ ، ص ۵ به چاپ رسیده است .
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 10:50  توسط محمد میرآزادی
|
خرس بیدار شده است. این جمله، مطلع بیشتر تحلیلهایی بود که پس از حمله گسترده و همهجانبه ارتش روسیه به گرجستان و اشغال بخشهای زیادی از خاک آن کشور در رسانههای مختلف در داخل و خارج کشور به چشم میخورد. چکیده نهایی این تحلیلها حاوی این نکته بود که پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و خروج جهان از وضعیت « دوقطبی »، جمهوری فدراتیو روسیه به دنبال فرصتی برای بازتولید قدرت از دست رفته و بازیابی نقش کلیدی خود به عنوان یکی از ابرقدرتهای موثر در ساز و کارهای بینالمللی و مخصوصا در حوزه نفوذ سنتی خود بوده و اکنون مناقشه با گرجستان به عنوان یکی از مهمترین متحدان ایالات متحده در قفقاز، مظهر نمود قدرتیابی مجدد روسیه است و در نهایت خروج دنیا از وضعیت « تک قطبی » است. شواهد و نشانههایی که اکنون با فرو نشستن گرد و غبارهای ناشی از این جنگ عیان شده است در مسیری قرار دارد که ما را به بطلان نظریه فوقالذکر رهنمون میسازد. در سایه این نشانهها مشخص میشود که چه در کوتاهمدت و چه در بلندمدت، برنده اصلی مناقشه روسیه و گرجستان، ایالات متحده بوده است. از این رو، بهرغم اینکه مقامات ایالات متحده و برخی دیگر از تحلیلگران عرصه بینالملل معتقدند که یورش ارتش روسیه به گرجستان، موجب غافلگیری آمریکا و کشورهای اروپایی شده است نویسنده معتقد است که: اول: حمله ارتش گرجستان به ایالت جداییطلب اوستیای جنوبی با آگاهی آمریکا و تشویق این کشور صورت گرفته است. دوم: آمریکا نه تنها از عکسالعمل شدید روسیه در قبال حمله ارتش گرجستان به اوستیای جنوبی مطلع و مطمئن بوده است بلکه این موضوع را از سران گرجستان مخفی نموده است.
در این میان آنچه مایه شگفتی است حرکت سیاستمداران روسی در مسیری است که دقیقا در راستای برآوردن خواستهها، انتظارات و منافع ملی ایالات متحده و سایر کشورهای اروپایی است. انتظار میرفت روسها با تحلیل جامع شرایط خود و بینالملل، در قبال بحران گرجستان و اوستیا با زیرکی و خویشتنداری و با استفاده از ابزارهای قوی دیپلماتیک، ضمن اجبار گرجستان به خروج از اوستیا از درگیری مستقیم با گرجستان و حامیان غربی آن، جلوگیری نموده و ایالات متحده را در دستیابی به برنامههای خود ناکام میگذاشتند. در نتیجه مناقشات قفقاز و سیاست اشتباه و پر از خطای روسیه در قبال این درگیریها، بسیاری از مواردی که در سیاست خارجی ایلات متحده به گرههای ناگشودنی تبدیل شده بود به راحتی و با کمترین هزینه از سوی این کشور در حال برآورده شدن است. اصلیترین سیاستهای آمریکا که از رهگذر بحران قفقاز در مسیر مطلوب قرار گرفته است به شرح زیر بیان میشود.
الف) گسترش ناتو به سوی شرق: پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و پایان جنگ سرد، چنین به نظر میرسید که فلسفه وجودی سازمان پیمان آتلانتیک شمالی ( ناتو ) که برای دفاع از کشورهای اروپای غربی در برابر نفوذ شوروی سابق و موج کمونیسم به وجود آمده بود، خود به خود از بین رفته و دیر یا زود این پیمان نیز همچون پیمان ورشو به بایگانی تاریخ سپرده میشود؛ اما سیاست آمریکا در حفظ ناتو و تعریف ماموریتهای جدید برای آن موجب شد تا به زودی خواب خوش روسها دچار پریشانی شده و خطر ورود سربازان و تانکهای ناتو را در بیخ گوش خود احساس نمایند. به همین دلیل روسیه کوشید تا ضمن تهدید مقامات دولتی و سیاستمداران جمهوریهای سابق خود و سایر همپیمانان خود در اروپای شرقی، با تحریک افکار عمومی و شهروندان این کشورها که از قضا بخش زیادی از آنها را شهروندان روسی تبار تشکیل میدهند از گسترش ناتو در مناطق سنتی نفوذ خود جلوگیری نماید. اما بحران قفقاز به یکباره همه آنچه را که ایالات متحده میخواست در اختیار این کشور قرار داد و موجب شد تا گرجستان و سایر جمهوریهای شوروی سابق از قبیل اوکراین که با روسیه دچار مناقشات مرزی هستند لزوم پیوستن خود به ناتو و برخورداری از حمایت آن را در مواقع اینچنینی، بیش از پیش احساس نمایند.
ب) استقرار سیستم دفاع ضد موشکی آمریکا در شرق اروپا: آمریکا میکوشید تا در پایگاه ساحلی لهستان در دریای بالتیک، سیستم دفاع ضد موشکی خود را مستقر نماید. هر چند این کشور معتقد بود که استقرار این سامانه موشکی تنها به خاطر مبارزه با امواج تروریسم و کشورهایی از قبیل ایران است اما با توجه به اینکه سپر دفاع موشکی از یک سو برای مقابله با موشکهایی با برد بیش از سه هزار کیلومتر طراحی شده است تردیدی باقی نمیماند که سامانه دفاع موشکی که قرار است در لهستان و چک مستقر شوند بیش از هر چیز برای مقابله با موشکهای بالستیک قارهپیمای روسی کاربرد دارند. اگر تا پیش از این، افکار عمومی لهستان و جمهوری چک، در نتیجه تبلیغات روسیه، سیاستمداران خود را برای ارائه دلایل توجیهی کافی در خصوص لزوم استقرار سامانه دفاع موشکی تحت فشار قرار داده بودند، تهاجم روسیه به گرجستان نشان داد که روسیه در حفظ حاکمیت سیاسی و تمامیت ارضی همسایگان خود، قابل اعتماد نیست و همسایگان کوچک این کشور ناچارند به منظور در امان ماندن از تعرضات آتی روسیه به دامان ابرقدرت فعلی جهان یعنی ایالات متحده پناه ببرند. به همین دلیل بود که لهستان در هفتهای که گذشت بهرغم تهدیدهای شدید روسیه در خصوص حمله اتمی به سامانه دفاع موشکی آمریکا، با استقرار آن موافقت نمود.
ج) نشان دادن روسیه به عنوان تهدیدی علیه همسایگان، تشویق جمهوریهای سابق شوروی به همگرایی با خود و در نتیجه فروش تسلیحات نظامی بیشتر به این کشورها: اظهارات یوشچنکو رئیسجمهور اوکراین در خصوص اینکه بیتردید کشورش در نتیجه مناقشه با روسیه در خصوص شبه جزیره کریمه که به اوکراین تعلق داشته و هم اکنون به عنوان پایگاه ناوگان روسی در دریای سیاه تا سال 2017 میلادی در اجاره آن کشور است و اوکراین تمایلی به تمدید آن ندارد هدف آتی روسیه خواهد بود شاهدی بر نگرانی سایر همسایگان روسیه از همزیستی با خرسی بیتدبیر است. این موضوع هنگامی که در کنار تهدید معاون ستاد ارتش روسیه در حمله اتمی احتمالی به لهستان و چک قرار میگیرد بیش از پیش نگرانی همسایگان روسیه و لزوم تقویت قدرت دفاعی خود را موجب میشود. انتظار میرود درگیری گرجستان و روسیه ؛ ورود گسترده تسلیحات آمریکایی به منطقه و در نتیجه استخدام مستشاران نظامی آن کشور در ارتشهای کشورهای منطقه را به دنبال داشته باشد. در کنار موارد فوق الذکر میتوان مواردی از جمله، برنامهریزی آمریکا برای خروج نیروهای به اصطلاح حافظ صلح روسی از اوستیا و آبخازیا و ورود نیروهای حافظ صلح بینالمللی، انحراف افکار عمومی از مسئله عراق، تنبیه روسیه در خصوص همکاریهای هستهای با ایران و مخالفتهای این کشور در صدور قطعنامههای جدید و شدید بر علیه ایران و... را میتوان از دیگر اهداف ایالات متحده در وارد نمودن روسیه به بحران قفقاز ذکر نمود. آینده نشان خواهد داد که خروج خرس از خواب ؛ چیزی جز حرکت در مسیر مطلوب ایالات متحده و ضربه زدن به منافع ملی خود نبوده است. امری که ورود تمام قد ناتو به قفقاز و حیاط خلوت سنتی روسیه کمترین نتیجه آن خواهد بود. درخواست ویکتور یوشچنکو رئیسجمهور اوکراین مبنی بر پیوستن کشورش به ناتو و تاکید آنجلا مرکل صدراعظم آلمان بر لزوم عضویت سریع گرجستان در ناتو از جمله دلایل صحت این ادعاست. این درحالی است که سابقا خانم مرکل با عضویت گرجستان در ناتو مخالفت نموده بود.
در اینجاست که مخالفان جهان تک قطبی به رهبری آمریکا، اگر واقع بین باشند با خود خواهند گفت که «ای کاش خرس از خواب بیدار نشده بود.»
پی نوشت :
این مطلب در روزنامه کارگزاران روز دوشنبه مورخ ۱۱ شهریور ۸۷ ، ش ۵۷۹ ، ص ۵ به چاپ رسیده است .
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 10:29  توسط محمد میرآزادی
|
سرانجام ائتلاف حاکم در پاکستان که از دو حزب ، « مردم » به رهبری اسمی بلاوال بوتو زرداری و رهبری رسمی آصف علی زرداری مرد نه چندان خوشنام پاکستان ؛ ( پسر و همسر بی نظیر بوتوی فقید ) و حزب « مسلم لیگ شاخه نواز » به رهبری نواز شریف نخست وزیر سابق تشکیل شده است موفق شد شرایطی را به وجود آورد که پرویز مشرف رئیس جمهور این کشور پس از نزدیک به یک دهه که از انجام کودتای بدون خونریزی و قبضه نمودن قدرت توسط وی می گذشت ناچار به استعفا شده و از عرصه پر کشمکش سیاست این کشور خارج شود .
هر چند ائتلاف حاکم در پاکستان فعلا در باد این پیروزی خوابیده است اما ناگفته پیداست که با خروج دشمن مشترک از ساخت قدرت ، چشم انداز آتی تعامل احزاب « مردم » و « مسلم لیگ شاخه نواز » تا حدود زیادی مغشوش به نظر می رسد . تردیدی نیست که اختلافات این دو حزب در جریان انتخاب رئیس جمهور آینده به سرعت به دیگر مناطق نفوذ این دو حزب تسری یافته و کار را به جایی می رساند که در نهایت موجب فروپاشی ائتلاف خواهد شد . این نکته هنگامی که در کنار اختلافات ایدئولوژیک ، قدیمی و پردامنه این دو حزب قرار می گیرد قطعیت غیر قابل تشکیک خود را بیش از پیش نشان خواهد داد . بی تردید استعفای پرویز مشرف موجب بروز چالش هایی اساسی در عرصه سیاسی پاکستان خواهد شد که با توجه به شواهد و قرائن ، بازنده اصلی آن « حزب مردم » خواهد بود .
به نظر می رسد گفتگو و تعامل با پرویز مشرف و تاسی از سیره رهبر فقید خود بی نظیر بوتو بهترین گزینه برای حزب مردم بود و رهبران این حزب در همراهی با نواز شریف و سرنگونی مشرف ، اشتباهی راهبردی را مرتکب شده اند ؛ چرا که مشرف علی رغم اینکه قدرت را از طریق کودتا به دست آورده بود با این همه حمایت تلویحی ارتش را به همراه داشته و با غرب و بخصوص ایالات متحده امریکا روابط ویژه و صمیمانه ای داشت و در مبارزه با گروههای تندروی اسلامگرا و مشخصا القاعده به صورتی جدی اقدامات چشمگیری انجام داده بود . با توجه به اینکه مقام ریاست جمهوری در پاکستان مقامی صرفا تشریفاتی محسوب می شود و تنها در این اواخر ، مشرف با تغییر قانون اساسی اختیارات رئیس جمهور را افزایش داده بود ، مناسب تر این بود که حزب مردم که اکثریت پارلمان را در اختیار دارد به جای کنار زدن مشرف ، تنها به خلع اختیارات وی اقدام نموده و او را در مقام خود ابقاء می نمود . در این صورت حزب مردم ضمن اینکه از قدرت گرفتن بیشتر رقیب دیرینه خود ( حزب مسلم لیگ شاخه نواز ) جلوگیری می کرد موفق می شد حمایت و همراهی حزب مسلم لیگ شاخه قائد اعظم به عنوان اصلی ترین حزب حامی پرویز مشرف و همچنین حمایت غرب را با خود همراه نماید .
شاید اگر حزب مردم از وجود سیاستمداری کاردان و زیرک همچون بی نظیر بوتو برخوردار بود ضمن درک شرایط بحرانی پاکستان و اهمیت لزوم برخورد شدید با اسلامگرایان تندرو ، ضمن تعامل با مشرف به هیچ عنوان اجازه نمی داد که نواز شریف آنقدر قدرت یابد که زرداری بی تجربه و بدنام را تا این حد تحت فشار گذاشته و روند امور را در مسیر کامیابی خود قرار دهد . فراموش نکنیم که حضور مجدد زرداری در پاکستان که به خاطر اتهامات فساد مالی از محبوبیت چندانی برخوردار نیست مرهون اعطای عفوی است که پس از تحمل یازده سال حبس توسط پرویز مشرف به وی اعطاء شد . هنگامی که محبوبیت نواز شریف با بدنامی و اتهامات فساد مالی آصف علی زرداری مقایسه شود تردیدی نمی ماند که دیر یا زود و هنگامی که ماه عسل ائتلاف به پایان رسیده و فصل میوه چینی فرا رسد نواز شریف با تجربه ؛ در طرفه العینی ورق را به سود خود برگردانده و صندلی قدرت زرداری را نیز برخواهد گرداند .
در حال حاضر صرف نظر از اختلاف نواز شریف و زرداری در خصوص تعیین جانشین مشرف ، اختلاف اساسی تری در زمینه بازگشت به کار قضات برکنار شده دادگاه عالی پاکستان بین این دو و احزاب متبوعشان وجود دارد ؛ چرا که تمامی این قضات دارای روابط نزدیکی با نواز شریف هستند و به سبب غیر قانونی دانستن ریاست جمهوری مشرف از سوی وی برکنار شده بودند . طبیعی است هنگامی که این قضات به کار خود برگردند در صدد تغییر بسیاری از دستورات و اقدامات مشرف خواهند بود که به زعم آنها غیر قانونی بوده است و بیم آن می رود که عفو آصف علی زرداری رهبر حزب مردم نیز یکی از این تغییرات باشد . به همین دلیل است که حزب مردم با بازگشت این قضات مخالفت جدی و حزب مسلم لیگ شاخه نواز موافقت اساسی دارد . قضات مذکور همچنین بر لزوم محاکمه مشرف که به نظر می رسد در نتیجه توافقی که با حزب مردم مبنی بر عدم پیگری قضایی وی و اطمینان خاطر از این موضوع ، داوطلبانه استعفاء داده است اصرار تمام دارند . این در حالی است که حزب مردم و همچنین ایالات متحده با هرگونه پیگری قضایی و محاکمه پرویز مشرف مخالفت جدی دارند .
از سوی دیگر برکناری مشرف ، فرصتی استثنایی برای کشیدن نفسی تازه و تجدید قوا در اختیار اسلامگرایان تندرو و شبکه القاعده خواهد بود که ایالت های منتهی به افغانستان را به پایگاهی امن برای خود تبدیل کرده اند . نا گفته پیداست که گروه القاعده و طالبان دینی افغانی و پاکستانی در دوره زمامداری بی نظیر بوتو و نواز شریف از قدرت و حمایت گسترده ای برخوردار بوده و تنها در زمان مشرف و پس از وقوع حوادث یازده سپتامبر بود که در نتیجه توصیه و همراهی ایالات متحده ، توسط ارتش و دولت پاکستان تحت فشار قرار گرفتند . انتظار می رود با کنار رفتن مشرف حوادثی مانند ماجرای مسجد لعل که در آن یک مسجد و مدرسه دینی توسط طلاب افراطی اشغال و با خشونت هر چه تمام تر توسط مشرف مواجه شد تکرار شده و رو به فزونی گیرد ؛ چرا که در خصوص عزم و اراده جدی و همچنین توان احزاب مردم و مسلم لیگ شاخه نواز در برخورد با افراطیون شک و تردید اساسی وجود دارد .
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 8:25  توسط محمد میرآزادی
|
این برای دومین دوره پیاپی مجلس شورای اسلامی است که رئیسی غیر روحانی بر مسند ریاست آن تکیه می زند و طرفه آنکه این اتفاق توسط جناحی از حاکمیت صورت گرفته است که بیشتر از رقبای اصلاح طلب خود ادعای نزدیکی به روحانیون ( جامعه روحانیت مبارز و جامعه مدرسین حوزه علمیه قم ) و نیز نیروهای ارزشی جامعه دارد . پیش از این دو دوره که طیف موسوم به اصلاح طلب اکثریت قاطع مجلس ششم را در اختیار داشت علی رغم اهداف ، برنامه ها و شعارهای بعضا ساختارشکنانه ، هیچ گاه به خود اجازه نمی دادند تا ریاست مجلس را به فردی غیر روحانی بسپارند ؛ چرا که چنین می پنداشتند که این موضوع با عکس العمل شدید روحانیون و نیز نیروهای ارزشی مواجه خواهد شد . به همبن دلیل آنها مصلحت در آن دیدند تا یکی از روحانیون با سابقه و از حواریون رهبر فقید انقلاب را به ریاست مجلس برگزیده و خود در مناصب پایین تر به پیشبرد برنامه های خود مشغول شوند .
به هر حال این جناح راست ( محافظه کار سابق و اصولگرای فعلی ) نظام بود که توانست تابوی ریاست غیر روحانیون بر مجلس شورای اسلامی را شکسته و شخصیتی فرهنگی و کمتر سیاسی را به ریاست مجلس هفتم برساند . هر چند یکی از عمده ترین دلایل این انتخاب ، می توانست عدم کاندیداتوری بسیاری از روحانیون سرشناس و با سابقه و یا عدم راهیابی آنان به مجلس باشد اما به هر حال برای اولین بار در طول حیات انقلاب اسلامی ، فردی غیر روحانی و کت و شلوار پوش در رأس یکی از مهم ترین قوای حکومتی قرار گرفت .
بروز پاره ای مشکلات در روابط صمیمانه رئیس غیر روحانی آن و رئیس دولت اصولگرای نهم و کشیده شدن این اختلافات به عرصه رسانه ها موجب شد تا ناظران سیاسی بر آن باشند که نمایندگان منتسب به دولت اصولگرا از انتخاب مجدد حداد عادل حمایت نخواهند کرد و تلاش می نمایند تا فردی دیگر را بر کرسی ریاست مجلس بنشانند اما ورود فرد توانمندی چون دکتر علی لاریجانی به مجلس و شائبه تصمیم ایشان برای ریاست مجلس می توانست معادلات را تا حدود زیادی تغییر داده و نمایندگان منسوب به دولت را نیز قانع نماید تا ریاست حداد را بر ریاست علی لاریجانی که در پی اختلافاتی اساسی با رئیس دولت ، کسوت دبیری شورای امنیتی ملی را از تن خارج نموده بود ترجیح داده و چشم بر اختلافات وی ( حداد عادل ) با رئیس دئلت ببندند و بار دیگر ریاست مجلس را به او واگذار نمایند .
اما نتیجه نهایی انتخابات ریاست مجلس هشتم کاملا غیر منتظره بود . در انتخابات درون حزبی اصولگرایان که پیش از انتخابات رسمی در مجلس به وقوع پیوست علی لاریجانی با اختلافی فاحش گوی سبقت را از حدادعادل ربود و اعتماد اکثریت اصولگرای مجلس را به دست آورد . این موفقیت در صحن مجلس نیز ادامه یافت و وی موفق شد پس از وداعی کوتاه با مناصب رسمی بار دیگر و این بار باغ قدرتی بیشتر وارد عرصه تقنین و اجرا شود . بی تردید انتخاب لاریجانی به ریاست مجلس هشتم در نتیجه رای مثبت نمایندگان منتسب به دولت و نیز عدم کاندیداتوری اشخاصی چون روح الله حسینیان و مرتضی آقا تهرانی ( از نزدیکان دولت اصولگرای نهم ) بوده است و علی لاریجانی خود بهتر از هر کسی بر این دقیقه وقوف دارد . اما سوال این است که چرا حامیان دولت از ریاست فردی حمایت کرده اند که اختلافات جدی و اساسی وی با رئیس جمهور چیز پوشیده ای نیست و کاملا آشکار و عیان است ؟ آیا حامیان دولت نمی دانند که لاریجانی رقیبی قدرتمند در انتخابات آتی ریاست جمهوری است که بهار آینده برگزار می شود ؟ آیا حمایت اکثریت جناح راست ( محافظه کار ؟ اصولگرا ؟ ارزشی ؟ ) از وی در انتخابات نهم ریاست جمهوری و تنها گذاشتن محمود احمدی نژاد ، از خاطر حامیان دولت پاک شده است ؟ مگر نه این است که ریاست لاریجانی بر مجلس ، موجب حضور دائم او در رسانه و اخبار می شود و این خود به نحوی تبلیغ مداوم وی تا زمان انتخابات آتی ریاست جمهوری است ؟ پس چگونه است که دولت موافق ریاست او می شود و رأی نمایندگان حامی خود را به سبد او واریز می کند ؟
نباید فراموش کرد که محمود احمدی نژاد باهوش تر از آن است که بی دلیل و یا بدون هر گونه سیاست و برنامه ای رقیب توانمند خود را تقویت کند . بی تردید موافقت وی با ریاست لاریجانی نتیجه ساعت ها بررسی و تدبیر بوده است و آرایشی این چنینی ، با هوشمندی و ذکاوت صورت گرفته است . پر بیراه نیست که اگر مدعی شویم که همه این تصمیم گیری ها و موافقت ها حول محور انتخابات آتی ریاست جمهوری می چرخد و ریاست لاریجانی بر مجلس هشتم در نتیجه « توافقی » بوده است که بین ایشان و رئیس دولت نهم ایجاد شده است و هدف نهایی آن کنار زدن دو رقیب قدرتمند ( حداد عادل و علی لاریجانی ) از انتخابات دهم ریاست جمهوری است .
نگارنده معتقد است که برنده واقعی انتخابات ریاست مجلس هشتم ، رئیس جمهور احمدی نژاد بوده است چرا که عدم توفیق حداد عادل در انتخاب مجدد به عنوان رئیس مجلس ، وی را که همیشه با لبخندی معنادار در مورد کاندیداتوری خود در انتخابات دهم ریاست جمهوری سخن می گفت عملا از عرصه رسانه ها به حاشیه رانده و به محاق می برد و این امکان را که وی بتواند با حضور مستمر در انظار عمومی به تقویت وجهه خود بپردازد را از وی سلب می کند . از سوی دیگر ریاست لاریجانی بر مجلس نیز بی تردید در نتیجه توافق وی با رئیس جمهور است . بدین گونه که لاریجانی با خودداری از کاندیداتوری در انتخابات آتی ریاست جمهوری ، عرصه را برای انتخاب مجدد محمود احمدی نژاد فراهم نموده و خود در کسوت ریاست مجلس ضمن کسب تجربیات بیشتر و تقویت توانایی ها و امکانات خود ، پس از دوره دوم ریاست جمهوری احمدی نژاد با قدرت وارد شده و در عرصه ای حداقل خالی از رقبای اصولگرا ، رئیس جمهور بعدی ایران خواهد شد .
به نظر می رسد دولت اصولگرا به خوبی توانسته است نبض بازی سیاسی در ایران را به دست گرفته و نتیجه را آنگونه که خود می خواهد به پایان برساند . در این میان وجود رقیبی قدرتمند ، توانا و خوش بیان و اصولگرا به نام دکتر محمدباقر قالیباف می تواند رشته های بافته شده را پنبه نماید . بی تردید حامیان دولت برای این معضل ؟؟؟؟ نیز چاره ای خواهند اندیشید .
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 9:34  توسط محمد میرآزادی
|
بوروکراسی علی رغم معایبی که در حالت غیر معقولانه خود دارد چنانچه به میزان منطقی و معقول باشد یکی از لوازم اصلی اداره کشور در جوامع مدرن و توسعه یافته است . بوروکراسی مجرای ارتباطی دو سویه است . بسیاری از تصمیمات دولت ( در معنای نظام اجرایی و کابینه و نه به معنای حاکمیت ) از طریق بوروکراسی اداری ، در جامعه به اجراء در می آید و از سوی دیگر خواسته ها ، انتظارات ، انتقادات و ... شهروندان از مدیران اجرایی را به بدنه دولت انتقال می دهد .
سیستم اداری و نظام بوروکراتیک کشورهای توسعه نیافته و یا در حال توسعه به دلایل عدیده ، ناکارآمد ، فشل و بیش از حد گسترده است . « مدیران دونده » یکی از معضلات اساسی و جدی سیستم اداری و بوروکراسی کشورهای توسعه نیافته و بعضا کشورهای در حال توسعه است . این اصطلاح که نگارنده آن را در معنایی معادل « مدیران چند شغله » در نظر می گیرد به مدیرانی اطلاق می شود که به دلایل گوناگون از سوی سیستم اجرایی و اداری به مناصب و مشاغل متعددی گمارده می شوند . اعتماد بالای روسا به آنان ، تلقی فرد از قدرت و توانایی خود در اداره همزمان چندین منصب ( بعضا گوناگون و متفاوت ) ، حرص و ولع و عطش سیری ناپذیر فرد در به دست آوردن مناصب بی شمار ، قحط الرجال بودن در عرصه مدیریتی و ... از جمله دلایل مهم وجود مدیران دونده ( چند شغله ) است .
« مدیران دونده » از این جهت « دونده » نامیده می شوند که در مسیر بین مناصب و مشاغل مختلف مدیریتی خود در رفت و آمد مداوم قرار دارند . اینان صبح که از خواب بر می خیزند می دانند که سراسر روز را در ادارات ، نهادها و شرکت های مختلف دولتی خواهند بود . خروج از جلسه ای در یک اداره ، با ورود به جلسه ای دیگر در همان اداره و یا در مکانی دیگر همزمان خواهد بود . در آغاز جلسه با دستپاچگی به دنبال صورت جلسات پیشینی می گردند که بدون آنکه خوانده باشند امضاء کرده اند . در جلسات حاضرند ؛ اما از دستور جلسه فعلی آگاهی نداشته و با ذهنی خالی به جلسه آمده اند . به علت ضیق وقت و کمبود مطالعات علمی و به روز نبودن آگاهی هایشان ، تلاش می کنند تا حتی المقدور در جلسات از اظهار نظر خودداری نمایند و چنانچه در نهایت مجبور شوند به بیان نظرات خود بپردازند با کلی گویی و ذکر داستان و احیانا روایات دینی و یا شوخی و مزاح ف تکلیف را از گردن خود ساقط می کنند . در حالی که در جلسه ای مهم به سر می برند بی آنکه به آنچه که در جلسه می گذرد کمترین توجهی داشته باشند ذهنشان درگیر جلسه بعدی و جلسات آتی است . مراجعین و ارباب رجوع های آنان ، ساعت ها در انتظار پایان جلسات این مدیران ، در راهروهای محل کارشان سرگردانند . کارمندان زیردست آنها ، در نبود « مدیر دونده » خود ، از انجام هر کاری ولو خرد و اندک ناتوانند و در نتیجه روند امور اداری و بوروکراسی منطقی و معتدل به وادی اتلاف وقت و کند شدن امور کشیده شده و بدین ترتیب همان جالتی که در اابتدای این مبحث بیان شد ایجا می گردد : ناکارآمدی ، فشل بودن و گستردگی بوروکراسی .
مشاغل متعددی که « مدیران دونده » در اختیار دارند اغلب با تخصص آنها سنخیت چندانی ندارد و بیشتر به واسطه ارتباطاتی که دارند متصدی آن مشاغل شده اند . این موضوع باعث می شود که امور از مجرای علمی و تخصصی خود خارج شده و روزمرگی و ساده سازی بر آنان حاکم شود . این مدیران به دلیل عدم برخورداری از تخصص های لازم از مواجهه با تقسیم کار تخصصی و علمی بیمناک بوده و به همین دلیل تنها کسانی مقرب آنها می شوند که قدرت لفاظی فراوانی داشته و امور را از مجرایی غیر از مجرای تخصصی رتق و فتق نمایند . این در حالی است که در سیستم های مدرن اداری در کشورهای توسعه یافته در نتیجه تقسیم تخصصی امور ، هر فرد متصدی کاری واحد ، مشخص و متناسب با تخصص و تحصیلات خود است . هر مدیری می کوشد که مجموعه تحت مدیریت خود را به بهترین شکل ممکن و متناسب با آخرین متدهای علمی ، اداره نماید . در نتیجه ، از سوی مقامات مافوق نه تنها مدیریت همزمان دیگری به او پیشنهاد نمی شود بلکه اگر احیانا پیشنهاد تصدی مدیریتی دیگر به او شود این خود فرد است که از پذیرفتن آن امتناع می کند ؛ چرا که معتقد است این امر موجب می شود که هیچکدام از این دو شغل آنگونه که شایسته است مورد توجه قرار قرار نگیرد .
نتیجه منطقی عملکرد « مدیران دونده » پدید آمدن نوعی سیستم اداری به نام « مدیریت حجره ای » است که در مبحث آینده به آن پرداخته خواهد شد .
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 9:15  توسط محمد میرآزادی
|
احتمالا در اطراف شما هم افرادی دیده می شود که یا به شعر علاقمند هستند و در دائم سر در شعر دارند و یا در هر موضوعی با زبان شعر اظهار نظر می کنند . خود من یکی تز این افرادم که هر دو این ویژگی را دارم . هم شعر می خوانم و هم با شعر و یا حداقل با چاشنی شعر حرف می زنم . این موضع فی نفسه مثبت و یا منفی نیست . به علایق و سلایق افراد مرتبط است . دمخور بودن با شعر و برخی دیگر از تفنن ها و سرگرمی ها و هنرها به خود افراد مربوط است .
آنچه مایه نگرانی است آن چیزی است که من آن را تحت دو عنوان « زندگی با شعر » و « زندگی در شعر » بررسی می کنم . معتقدم که این دو با هم تفاوت دارند . این دو عنوان ، موجب می شود که ما با دو گونه افراد مواجه باشیم : افرادی که با شعر زندگی می کنند و از آن می گذرند و افرادی که در شعر زندگی می کنند و بالتبع در شعر توقف می کنند . مورد اول همان چیزی است که بسیاری از ما با آن روبرو هستیم و جای هیچ نگرانی هم ندارد . اما مورد دوم که زندگی در شعر و توقف در شعر است شرایطی است که زندگی را از مدار طبیعی خود خارج نموده و با مشکلاتی عدیده مواجه می کند .
دنیای شعر کمتر با واقعیت نسبتی دارد . در آن وادی ، تخیل است که سلطان بلا منازع است . تخیل هم در ذات خود به « غلو » وابسته است . غلو زمینه مساعدی است برای نمایان شدن تخیل و اوج گرفتن آن . عرصه شعر به نحو چشمگیری با « غلو » آمیخته شده است . اصلا اگر این عنصر غلو از شعر گرفته می شود می شود گفت که حتی تخیل هم ناکارآمد می شود . در شعر ، همه چیز بیش از آنچه که هست و یا کمتر از آنچه که هست نشان داده می شود . شاعر ، غم فراق و اشتیاق وصال را با سوزنده ترین کلمات و کوبنده ترین عبارات بیان می کند . در حالی که بر ایوان خانه نشسته است و بر پشتی لم داده و احیانا قلیان دود می کند در شعری که برای معشوق می سراید می نویسد که از شدت فراق همچون مویی لاغر شده و پوستش بر استخوانش چسبیده و مثلا شبها خواب ندارد و از خوراک افتاده است و ... مواردی از این دست . در جایی دیگر اشتیاق خود را برای دیدن معشوق همانند شخص تشنه ای می داند که مثلا از دور سرابی رذا دیده است و مشتاقانه و حریصانه به سوی آن می شتابد ...
تردیدی نیست که اینها همه تخیل است و غلو . در عالم واقع خیلی از این ها اصلا قابل تصور و قابل وجود نیست . حتی اگر هم باشد بسیار خنده دار است و مضحک . تصور کنید معشوقی که شعرا در وصفش شعر می گویند اگر در عالم واقع بود تا چه حد حالتی کاریکاتورگونه داشت . چشمانی چون گوی سیاه . موهایی بلند چون کمند و سیاه ، همچون قیر . پیشانی بلند و سفید . چشمان سیاه و گشاده . مژگانی بلند چون نیزه و رویی سفید همچون برف . لبهایی سرخ رنگ همانند رنگ خون و دندانهایی سفید و نورانی . گردنی کشیده همچون گردن قو و شانه هایی ستبر . کمری باریک مانند مو و ... . انصافا انسان با دیدن این موجودی که بیشتر به دراکولا شبیه است تا معشوق ، از ترس زهره ترک می شود .
اینها را گفتم تا به این نتیجه برسم که شعر را باید خواند و از کنارش گذشت . نباید در آن توقف کرد . نباید در آن زندگی کرد . حداکثر باید با آن زندگی کرد . یعنی در کشاکش زندگی و در پیچ و خم های آن گاهگاهی نگاهی به شعر انداخت و بر تن آن دستی از مهر کشید ؛ اما غوطه ور شدن در شعر و آن را بر زندگی خود مسلط ساختن توصیه نمی شود و زندگی را فلج می کند . حالت بیمارگونه این قضیه ، همان چیزی است که مثلا در تفأل به شعر حافظ خودش را نشان می دهد و ما اغلب به واسطه علاقه ای که به حافظ داریم و یا مسائل دیگر ، از کنار این بیماری ، بی تفاوت می گذریم . تفأل به حافظ که امری رایج در فرهنگ ماست گاهی آن چنان در زندگی افراد نقش تعیین کنندگی می یابد که افراد بسیاری از امور زندگی خود را که باید در باره آنها با تعقل و تدبر و تأمل رفتار کرد به دست تفألی و شعری و تفسیری از آن می سپارند و بر مبنای آن ، زندگی خود را به پیش می برند .
این البته انکار شعر و یا هنر آن در ایجاد انگیزه و یا تأثیر مثبت آن در زندگی نیست . تردیدی نیست که استفاده از هر چیزی و البته در اینجا استفاده از شعر در حد مطلوب ، نه تنها مذموم نیست ؛ بلکه می تواند محرک و مشوق مفیدی در زندگی باشد . آنچه نگران کننده است این است که شعر بر همه زندگی و پندار و گفتار و کردار انسان چیره شود و بازیگران دیگر از جمله عقل و منطق و برهان و دلیل را از عرصه بازی بیرون کند .
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 13:38  توسط محمد میرآزادی
|
امروز صبح جلسه دفاع از پایان نامه دوره کارشناسی ارشد داشتم . . دیشب تا ساعت 9 دندانپزشکی بودم ، بعد هم که به خانه آمدم از شدت خستگی بی حال افتادم و ... فرصت نشد تا برای جلسه دفاعیه مطالبی آماده کنم . ساعت را برای 4 صبح کوک کردم و به رختخواب رفتم ؛ اما تمام شب از شدت استرس خوابم نبرد و قبل از اینکه ساعت زنگ بزند بیدار شدم و ساعت را خاموش کردم .
جلسه دفاع من یکی از خلوت ترین و آرام ترین جلسات دفاعیه بود . من ، چهار نفر هیأت ژوری و تنها سه نفر ( همسرم ، یکی از همکلاسی ها و دانشجویی که نمی شناختمش ) در جلسه حضور داشتیم . بر خلاف انتظار ما ، داور خارجی آن چنان از پایان نامه دفاع کرد که جای صحبتی برای استاد راهنما و مشاور نماند . در پایان هم با « درجه عالی » نمره 5/19 گرفتم ....
احساس خوشی ، سبکی و راحتی دارم . امیدوارم پس از مدتها ، امشب خواب دلچسبی داشته باشم .
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 12:2  توسط محمد میرآزادی
|